تبليغاتX
off
. . .
گاهی اوقات دلمان میگیرد...مثل حالا...

هروقت دلمان میگیرد سراغ این خرابه را میگیریم!چه کنیم...انگاری سنگ صبورمان شده...لال میشود و حرفی نمیزند...فقط و فقط گوش می دهد...بار دیگر که آمدیم انگاری فراموشش شده...بهمان میخندد! چقد خوب است ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 18:59  توسط کودک درون من | 
دلم گرفته...

کلمات توی ذهنم رژه میرن...هی سعی میکنم یه شعری به زبون بیارم...اما نمیاد...هیچ شعری زبانحالم نیس...سعی میکنم احساسم رو تو یه بیت به زبون بیارم اما نمیتونم...

فقط این جمله تکرار میشه: دلم تنگ است...دلم تنگ است

آدمای دور و برم...خودم...اعتقاداتم...احساساتم...خانواده م ...منطقم...کشورم...شهرم...

دوباره این جمله تو ذهنم رژه میره:دلم تنگ است...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 0:34  توسط کودک درون من | 
اومدم خونه بهشهر...نمیدونم چرا؟؟؟ بعد از کلاس یهو دلم خواست بیام خونه...

خیلی حرف داشتم...اما انگار حرفی ندارم....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 20:48  توسط کودک درون من | 
دلم گرفته...دلم عجیب گرفته...

احساس تنهایی داره خفه م میکنه...تموم وجودم شده فریاد بی صدا...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 22:50  توسط کودک درون من | 
هنوز فایل pdf رو نخوندم...در مورد بادگیر هست...سه شنبه ارائه داریم...مهمترین قسمتش که استاد تاکید کرد افتاده رو دوش من!تحلیل پلان ها و مقاطع هست...فایلو بازش کردم یک بند اولو خوندم...بعدش اومدم نت!

یهو دیدم ساعت ۲۳:۵۱ رو نشون میده!

یهو یادم اومد تو همین لحظه بدنیا اومدم! دستامو بردم بالا و تکون دادم و با خنده گفتم تولدم مبارک...تولدم مبارک!!

صدای مامان از اتاقش اومد که چه خبره؟؟؟

دوئیدم رفتم تو اتاقشون و گفتم همین الان بدنیا اومدم...مامان رو تختش دراز کشیده بود...بعدش پریدم تو بغلش...با هم میخندیدیم...گفت تولدت مبارک!!! بعدش آجی اومد...من همینجور تو بغل مامان بودم! خیلی حس خوبی داشتم...خیلی...الان بدجور ذوق مرگم! راستی بابا و مامان بهم پول هدیه دادن!!! مرسییییی!

بسه دیگه برم به درسم برسم!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 0:3  توسط کودک درون من | 
بر عکس سالهای قبل که روز تولدم خونه رو رو سرم میذاشتم(از خوشحالی) امسال ساکتم...

مامانم اونقد درگیر فوت دائیه هنوز بهم تبریک نگفته...بابا هم انگار یادش نیس...

آجی هم گفته واست چی بخرم...گفتم هیچی...

راضیه اولین کسی بود که بهم تبریک گفت...

خلاصه یه جوریم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 17:31  توسط کودک درون من | 
امروز روز منه...روز تولد منه...

۲۰ سال پیش تو این زمان من داشتم آخرین ساعات رو تو وجود مامانم میگذروندم..

تولــــدم مبــــــارک

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 11:19  توسط کودک درون من | 
کودک درونم وادارم کرد...با فـــریــــاد ...با جیـــــــغ...با نــــاز...با التمـــــاس...با گریـــه...خواست بنویسم

گاهــــی فکر میکنم کسی حرفمــــو نمی فهمه...گاهی حس میکنم  کسی درکـــم نمی کنه...نه مامان...نه آجی...و نه معصومه(هم اتاقیمو می گم)...و نه نزدیک ترین کسم...و به این فکر میکنم که مدیر یه وبلاگ بودن خیلی خوبه...

(آرش اصرار می کنه که بیاد و بغلم بشینه و من میگیرمش و روی پاهام می نشونمش...)

مامان داشت فیلم مکه مون رو نگا میکرد...دائی مصطفی بود...تنها دائی که توی اون گرما اومد فرودگاه...قربونش بشم...باور نکردنیه که دیگه تو این دنیا نیس...باور نکردنیه که دیگه صداشو نمیشنوم ...خنده هاشو نمی بینم...بوسه هاشو رو گونه و پیشونیم لمس نمیکنم...

امروز هفتمش بود...چه ناباورانه رفت...چه ناگهانی...

گاهی اونطور که میخوای نمیشه...کودک درونم برای تولدم نقشه ها میکشید...میخواست برای ۲۰ سالگیش جشن بگیره...اما انگار قسمت نبود...

 

  

+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 20:6  توسط کودک درون من | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
آذر 1389
آبان 1389
پیوندها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM